دارم فکر میکنم یه روزی تو یه سال نه چندان دور، میشینیم به تماشای این روزا و شبایی که مثل برق و باد گذشت، به روزایی که قضاوت کردیم دروغ گفتیم تهمت زدیم دل شکوندیم، حتی به شب هایی که بخشیدیم محبت کردیم شکستیم موندیم، رسیدیم و دوباره بلند شدیم. دارم فکر میکنم یه روز میشینیم، زیر همون آسمون،کنار همین زن...
بعد از تو پدرجان بگوییم روزگار چگونه گذشت. .. همان طور که بر پرنده ی بی آشیان گذشت... از خار بپرس، قصه که در دشت زندگی گر کاروان برفت چه بر ساربان گذشت...